ميرزا حسين خان
48
خاطرات ديوان بيگى ( فارسى )
ب ] هريك به فراخور حال صاحب كار و شغلى شدند ، به فراغت بال مشغول جبران صدمات گذشته شدند . روزگار غافلى - سلامانه من و آن دو همشيره و ساير اخوان و بچه نوكرها مشغول بازى و مقتضيات زمان طفوليت بوديم . بيشتر از مرتبهء عاقلى ، غافلى بود ، خود آن غافلى . يكى ازين روزها را به خواب هم نمىديدم . صبحها كه از خواب بيدار مىشديم چه از املاك خودمان و چه از محلهاى حكومتى و ايلات هر روز قريب پنجاه شصت نفر رعيّت به تظلّم يا به قول خودشان به سلام آمده و « سلامانه » مىآوردند . اينقدر برّه و گوسفند تغلى « 1 » و در فصل بهار بارهاى ماست و قارچهاى يكى به قدر يك چارك و بارهاى ريواس و بارهاى علفهاى خوردنى كه يكى از اينها در اينجاها ديده نمىشود مىآوردند كه حساب نداشت . روزى يكى دو گوسفند مىكشند . باز آخر ماه سى و چهل رأس ديگر زياد مىآمد و به صحرا مىبردند بچرد . فصل تابستان صبحها بيدار مىشديم ، بارهاى توت و گيلاس و آلوبالو خربوزه و هندوانه انگور و زردآلو و گلابى ، در فصل زمستان بارهاى انار و انجير و كوزههاى عسل و جميع نعمتهاى الهى كه قدر نمىدانستيم ، حتّى كبك كشته را بار الاغ كرده مىآوردند . عمو نامدار پيرمردى بود عمو نامدار ، اين قبيل چيزها و نان يوميه تحويل او مىشد . انبارى داشت اينها [ را ] مىريخت آنجا و در را قفل مىزد . ما بچّهها مواظب بوديم هر وقت در را باز مىكرد به هيأت اجتماع مىريختيم آنجا هريك چيزى مىخواستيم و او با حال تغيّر و اوقات تلخى با مزهاى ، به همه از آن خوراكيها مىداد مىآورديم . روزى چند دفعه بخصوص صبح و عصر كه حق ما بود و در مكتبخانهء خودمان يا جاى ديگر با كمال ميل مىخورديم .
--> ( 1 ) . گوسفندى كه وزن آن به اندازهء تغل ، يعنى 30 من كردستانى باشد .